تبليغاتX
کاغذ های کاهی
و خدایی که در این نزدیکیست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 10:9 AM  توسط ...  | 

 

وقتي همه ي آن كاش ها به دعا هاي شبانه ام گره خورد

تو بودي كه جلوي دروازه ي استجابت نگاهم مي كردي

ايستادي محكم تر از هر وقت ديگر

بي رحم تر از همه ي بي رحمي كه در وجودت نبود

خيره به راه بازگشت و فقط مي گفتي برو

 دل در دست آواره ي دعايم، باديه نشين راه بازگشت شدم

 خيره به در كه شايد به جرعه اي دلجويي مهمانم كني

گاهي مي آمدي جلو

سر مي زدي،خشكي صدايت را مي آوردي و اخم دلت را         

من را راهي كردي با همان خط قرمز رفتارت

خيلي سخت گذشت

اما گذشت

من امروز همين خانه را دوست دارم

بدون آه براي داشتن روزهايي كه رفت

من امروز همين خانه را دوست دارم

با دلي پر از سپاس براي خط قرمز تو

من امروز در همين خانه خيلي خيلي

خوشبختم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 12:25 PM  توسط ...  | 

او دلبسته شده

دل من می لرزد

او خوشحال است

دل من می خندد

او و نگاهش شرمسار

پر تلاطم از عشق

من و دل آشفته

گرم تنهایی خود

دل من می لرزد

روزهای رفته

لحظه ها بی تکرار

دل من آشوب است

کاش هایی مرده

به دلم می گویم

برنمی گشتی کاش


"من نه از شعر چیزی میدونم که جسارت کنم و نه جرات شاعری دارم،

این چند خط همین الان بی مقدمه زد به سرم، با اعلام عذر خواهی از عالم شعر و ادب"


+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 1:47 PM  توسط ...  | 

چقدر محتاج نوشتنم

از تو

از دلم

از این همه آرامشی که در آغوشش فشارم میدهد

از عاشقی دل تو

از آن طوفانی که بی خبرم هنوز

صد دریغ و درد که "ب" "بسم الله" ام گم شده


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 10:57 AM  توسط ...  | 

ماجرا از خواستن قطره و دریا دار شدن شروع شد!

تو یه روز خوب پائیزی زنگ در زده شد...

(بابام بود) ...

نشست روبه روی چشمام

نگاهم کرد، از همون نگاه های گرم، مخصوص یه پدر

از اون نگاه های مهربون!

گفت:"خوبی؟ اوضاع خوبه؟"

از خودش یاد گرفتم، گفتم :"شکر!"

خندید...

نگاهم کرد،

از اون نگاه ها که من همه چیزو می دونم...

گفت:"نگران نباش، هیچ وقت از طلا بودن تو کم نمی شه..."

خانوم باش!


+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 9:26 AM  توسط ...  | 

گاهی خیال اینکه بالاخره زیر بار این همه راز می شکنم

ناخن روی تخت سیاه دلم می کشد.

اما اگر سرم بیایید چی؟

گاهی با خودم دعوا می کنم"نترس،بدتر سرت میاد"

گاهی نمی تونم مقاومت کنم

حال زارونزاری دارم

معجزه" رو پی..." میگه نگو، نیست... خدا کنه!!!

جناب همسر"کاش دوستش نداشتم"

جناب دل"پر از ..."

شاید خالی!

این روزها سر سوزن بی خیالی 

شاید حسرت شده!!!

"چقدر از این پست های پر گله بدم میاد"



+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 10:9 AM  توسط ...  | 

از گذشتگان نقل شده:

"يك ساعت كه آفتاب بتابد,خاطره ي آن همه شبهاي باراني از ياد مي رود"

ولی من فکر میکنم در زمانه ی ما یا جمله از اعتبار تهی شده

و یا

خورشید مثل قدیم کارشو انجام نمی ده

چه زمونه بد شده

همه می خوان کم فروشی کنن...

حتی جناب خورشید...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 8:31 AM  توسط ...  | 

دیشب دعوامون شد

دیگه نتونستم تحمل کنم

زدم بیرون

خونه ی مامان

اندازه ی یه شب خوابیدن اجازه داد بمونم

صبح بیرونم کرد

الان اندازه ی همه ی عشق بی خودم تنهام...

عیدتون مبارک


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 1:4 PM  توسط ...  | 

حالا که داره تموم میشه یه جوری ام

انگار از جزیزره ی گنج دست خالی برگردی...

حکایت امسال نیست آااا

مال هر روز روزگار ...



+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 9:46 PM  توسط ...  | 

تمام این روزهای تمرین عاشقی

من تکرار عاشقانه تو را کردم

نرسیده به لحظه افطار من روزه خورده ی عشق تو  بودم.

ترسم از این شبهای راز و نیاز است

باز نام تو

خواستن تو

نداشتن تو

تو

تو

تو...

نکند باز توبه هایم بسوزد؟

خودت برایم دعا کن


+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 2:42 PM  توسط ...  |