تبليغاتX
کاغذ های کاهی
و خدایی که در این نزدیکیست...
 

   زمانه جوری حرف می زند گویی از گذشته ها خیلی گذشته...

پس چرا از سوز دلتنگی من چیزی نمی گذرد؟! هنوز مثل روز اول داغ داغ داغ

من هنوز چشم انتظارم و هر روز شرمسارتر از انتظارم.

کاش صدایم می کردی...

کاش کسی نبود تا زندگی را می دزدیدیم و میان دو نگاه تقسیم می کردیم....

کاش..

کاش...

کاش...

امان از این همه کاش

کاش هیچ کاشی نبود.

آهای اون که از گذشته هام با خبری:

 دل من هنوز مثل همون روزا مونده فقط کمی شرمندگی از این همه عاشقی بهش گره خورده.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 2:0 PM  توسط ...  | 

 

رمضان پارسال را به یاد آر...
گفته ها و نگفته ها...
شروعی تازه با هم...
پارسال دوست امسال فاصله...
فاصله آرام آرام زیاد شد...
اما نمی گذارم فاصله در خاطراتم لانه بسازد...
تو را به خیر و ما را به خاطرات شیرین!

این برایم مصیبتی بزرگ است...

من هنوز دوستش دارم...

خیلی دوستش دارم

بیشتر از «...» دوستش دارم.

این روزها خیلی خیلی اذیت می شم.

من هنوز با عشقم بی فاصله ام!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 11:56 AM  توسط ...  | 

یا خدا

غرق غرقم..

در راز و نیازم...

پر از دعایم...

ضیافت مبارک

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 9:34 PM  توسط ...  | 

 

این روزها که می گذرد

شادم.

این روزها که می گذرد

شادم که می گذرد...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 2:42 PM  توسط ...  | 

 

محرم آمد.

بي صدا مثل هميشه و پر سوز داغ تر از هميشه.

باز محرم، فصل دانه دانه شدن دلم ...

آه برادرم!

باز ياد، اشك، نياز، سوز ...

باز خواهر!

آی برادر...

يا زينب!

نگاهي كنيد بر اين دل، برهوت خشك و بي آب و علف ...

اين اشك ها را توان گفتن نيست.

"اين دل هم چنان تنگ است"

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 11:18 AM  توسط ...  | 

 

شگفتا

         که نبودیم.

          عشق ما 

            در ما

                                    حضورمان داد.

            پیوندیم اکنون

                آشنا

            چون خنده با لب و اشک با چشم

                                                                                                                           «ا.شاملو»

 

    من

             او

                      پیوند

   این روزها در دلم قیامتی است...

عاشقی با طعم جدید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 4:33 PM  توسط ...  | 

 

چه غربت و چه آدمیزادی!

کسی باشی که هیچ کس زبان دلت را نفهمد و تو سرشار از حرف دل باشی.

کسی هم که می فهمد٬ یکی باشد که نباید باشد.

خدایا من این دل و دلتنگی و این همه حرف را  چه کنم؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 10:22 AM  توسط ...  | 

 

 دل من می رقصد.

دل من به ساز می رقصد.

دل من به ساز آسمان می رقصد.

اگرچه سخت!

اما می رقصد...

همیشه گفته اند میوه ی درخت انتظار شیرین است.

کاش این نهال به بار بنشیند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 10:55 PM  توسط ...  | 

 

شكايتي نيست اگر اين روزها هم سفره و سنگ صبورم جناب محترم تنهاي است.

مي سازيم!

ايشان هم خوب رفيقي هستند بر اين دل نازك طبع و زود رنجٍ ما...

اينجا همه رفتند"خوب گوش كن!" همه رفتند كه من و دل خلوت كنيم اين روزهاي زيباي آخرٍ...

دل، اگر دلتنگ است حرفي نيست مي سازيم چرا كه دوستان بر ما اين جور صلاح ديدند .

شكر! كه بالاي سر اين خلوت خدايي است به عظمت تمام تنهايي هاي عالم.

آهاي دوستان خير خواه من...

شكايت نمي كنم، به دل نمي گيريم و هرچه گوييد فرمان مي كنم، اما تضميني ندارد كه اگر بر اين راه نشتم، باز برخيزم، كه اين تنهايي بر من خوش تر است.

"شما صلاح ديديد"

دوستانم به آرامش و خلوتي  كه اين روزها براي من و دل تجويز كردند مي گويند:

"آرامش قبل از طوفانٍ عروسي"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 11:14 AM  توسط ...  | 

هيس!

ادامه نده، باورم مي شه ها...

نمي شه كه رفته باشه!

نبودنش مثل نبودن نمازٍ صبح زندگي رو ناقص مي كنه، انگار شروع نداشته باشه...

 مگه مي شه خدا نماز صبحُ تعطيل كنه؟!

هست، اون نرفته، همين جاهاست...

مامان ها هيچ وقت خيلي دورتر از ما نمي ايستند...

هيس!

ديگه نگو!

می ترسم باورمون بشه...

دیگه نگو...

مي دونم!

مامانش زنده است...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 11:10 AM  توسط ...